بد دلم گرفته ..همش میخام خودمو با نوشتن اروم کنم ولی نمی شه نمی دونم چی بنویسم با کلمه ها بازی میکنم درونم اشوبیه که نگو حتی توصیف لحطه به لحظه م خوبم نمی کنه بی قرارم آروم و قرار ندارم تنها نقطه ی قوت این شب اینه که کم و بیش خابم میاد ولی خواب میتونه مگه درمانگر باشه...همیشه دوس داشتم زندگیم مثه داستانای پاورقیه مجلات باشه از اون خوبا همونا که چن تا شو بریده بودمو چن سال با خودم نگر داشتم اخرش دیدم زندگیم اونطوری نمیشه پاره ش کردم ریختم دور ..گناه من چیه که زندگی همیشه بر وفق مرادم نیست ...می دونم مقصر خیلیاشون خودمم مقصر اینکه تو اینجوری شدی رفتارای منه مقصر این که زندگیم اینطوریه هم خودمم چون جاهایی که باید داد و بیداد کنم سوکوت کردم حس خیلی بدی دارم می دونی من هر چیم از دست دادم مهم نبود ولی تو رو نباید از دست میدادم نه که خیلی آدم خاصی باشی ولی برای من یکی خاص بودی انقد خاص که هنوزم وختی بهت فکر می کنم یه چیزی تو قلبم تکون میخوره انگار قلبم هوری میریزی پایین نمی دونم چجودی توصیفش کنم ولی می دونم مسبب همه چیز خودمم
برچسب:
نویسنده: امیر ابراهیمی